در اندیشه شاعر پرنده ای هست که می خواهد بیاوازد. پرنده ای که در چیزها نهفته است.
بی آن که امیدی باشد آدم ها را خیابان می بینیم.صبور و ساکت به نظر می آیند. زیبایی آنان در تحمل شگرفشان نهفته است.
کاروانی خسته در بیابان به کوهی سرخ برمی خورد.کاروان می ایستد. کوزه از دست نقاش می افتد.کاروان و کوه از هم جدا می شوند. رنگ ها به درون ذهن نقاش شره می کند.
آسمان و ابرهایش دیگر چه معنایی خواهند داشت وقتی ارابه های آتشین آن را نمی پیمایند؟ آسمان و ابرها وستاره های نزدیک
هستند اعصاری که به چیزی گمنام در خود می نگرند. اعصاری که چه دیر می گذرند و چه زود سپری می شوند.
آنچه به نظر می رسد با آن چه از دست می رود یکی ست.
پایان شعر چیست؟ شاعر چگونه فرمان سکوت می دهد و صدای کلمات را قطع می کند؟
و اگر آنها در غیاب شاعر ادامه یابند؟
نوامبر ۲۰۰۹
