در چنارستان سرد
برگریزان فصلی دیگر ست
خاک
جوهری بیگانه با بودن
برگ ها چون آنِ بی بنیادی
وهم انگیز و بی رنگ
در عدم می ریزند
در چنارستان صدایی نیست
هیچ نوری نیست
ماهتابی جاودان افسرده آن جا حکم می راند
پیرمردی باغبان هر روز با جاروب خشکش برگ های مرده را در کوچه می ریزد
صبح تا شب برگ می روبد
از سحر تا شامگاهان مرگ می روبد
گاه در هنگام رُفتن گوش جان را می گذارد بر تن سرد درختان
یک صدا، بی انتها، بی وقفه، می گویند:
در چنارستان سرد
برگریزان
فصلی
دیگر
ست
در چنارستان سرد
برگریزان
فصلی
دیگر
ست
اکتبر ۲۰۰۹
